<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.:: WeT BelieFs 0f a DeAd ::.</title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/</link>
<description>کاری چه کنی که با اجل باشد جفت     مِی خور که به زیر خاک میباید خفت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 20 Aug 2007 15:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خر همون خره....</title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-419.aspx</link>
<description>ما&amp;nbsp;رفتیم اینجا ~~&amp;gt; &lt;A href=&quot;http://www.within-itself.com/&quot; target=_blank&gt;http://www.within-itself.com/&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Mon, 20 Aug 2007 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=419</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبهای روشن</title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-418.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;دختر: چه سربالايی سختی.. باز خوبه آدم مطمئنه يکی منتظرش هست.. وگرنه به چه عشقی اين سربالايی رو میره بالا؟ &lt;BR&gt;استاد: وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نيست، راحت میری بالا. &lt;BR&gt;دختر: پس به نظرت چرا من سخت میرم بالا؟ &lt;BR&gt;استاد: برای اين که مطمئن نيستی، مرددی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: تو اگه کسی رو دوست داشته باشی اين قدر منتظرش میذاری؟ &lt;BR&gt;استاد: نه، يه کاری می کنم که انتظار يادش بره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد: فکر نمی کنی آدم ها واسه مخفی کردن احساسشون دليل دارن؟ &lt;BR&gt;دختر: همين دليل شون از هم دورشون میکنه.&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: اين که آدم خودشو بزنه به اون راه ، صنعت ادبیه؟ &lt;BR&gt;استاد: نه، صنعت ادبی نيست. استعداد خداداديه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Aug 2007 22:09:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=418</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-417.aspx</link>
<description>یه دلتنگی زیاد. یه جمله ی &quot;همه همینطورن&quot;. یکم فلسفه. یکم خدا. یه جمله ی&quot;سخت نیست، کافیه بخوای&quot;. یکم رفتن. یکم نرفتن. یکم صبر. یکم بی طاقتی. یه جمله ی&quot;گــُــه تو همه چی&quot;. یکم جرات. یکم فحش های رکیک. یه چیزی که مغزو دلو روحو پوک کنه، بتراشه عمیق. که داغون شه. که خالی شه. که فقط از بیرون یه سایه داشته باشه. یک چیزی که با یه تلنگر خورد شه بریزه پایین. یه جمله ی&quot;بیخیــــال&quot;. یه جمله ی &quot;بچــه نشــو&quot;. گفتن اینکه &quot;مرسی تنهام نذاشتی. مرسی نرفتی. مرسی&amp;nbsp; نمیری. مرسی که به فکرمی انقدر. مرسی.. مرسی..&quot; و شنیدن خونسردانه و یخ اینکه&quot; خدافظ&quot;....&lt;BR&gt;و یه سایه که می مونه بازم.. همونجور که هست. همونجور که قبلاً بوده. همونجور که قراره باشه.. منتظر یه تلنگر... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Aug 2007 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=417</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-417.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>یه روز هوا خوب بود. خیلی!&lt;BR&gt;ما دوتایی رفتیم لب دریا. اولش نشستیم رو ماسه ها. داغِ ِ داغ بودن. سوختیم زیاد :) &lt;BR&gt;بعد پاشدیم پاهامونو سفت فشار دادیم تو ماسه های داغ که بسوزیم بعد آخ و اوخ کنیم بخندیم. &lt;BR&gt;خندیدیم کلی. کمرمو محکم کشیدی طرف خودت. بوسیدمت. بعد دوئیدیم سمت دریا. رفتیم دور. خیلی دور. دور ِ دور ِ دورتر....... انقدر رفتیم و خندیدم که همونجوری با هم غرق شدیم.&lt;BR&gt;ما الان دوتا پری دریایی شدیم. چقد خوبه! </description>
<pubDate>Sat, 11 Aug 2007 22:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=416</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>به نام خداوند بخشنده ی مهربان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این حقیر...&lt;BR&gt;خیلی حرفمه؛&lt;BR&gt;اما؛&lt;BR&gt;&amp;nbsp;بدجوری خفمه؛&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 15:27:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=415</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>کمی حال ندار هستم؛ چونکه مردم را هم در خیابان یکبَری نگاه میکنم. و یک اعتراف: شادمانم. از من پرسید: &quot;حالت خوب است؟&quot; و من سردم بود. و من سردم است. او حال من را پرسید. کسی هست. یک انسان؛ که پروای مرا دارد. پروای حالم را. من در آن لحظه می اندیشیدم به &quot;وجود&quot;. به اینکه ای کاش او هم مثل تمام پشه هایی که من در طول روز کنار پنجره، هنگامی که زیر نور آفتاب کش و قوس می آیند فقط با یک انکشت و کمی فشار باعث لهیده شدنشان میشوم و بهشان خدمتی بس عظیم میکنم و از شر وجود خلاصشان میکنم// خلاصم میکرد. و افسوس که او تنها به نرمی در آغوشش میفشاردم تا خلاصم&amp;nbsp; کند از شر سرما.&lt;BR&gt;بعد از پرت شدن&amp;nbsp; از آغوشش باز هم سرما و فکر کسی که.... ___ ----___----___----________</description>
<pubDate>Sat, 04 Aug 2007 20:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=414</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-413.aspx</link>
<description>واقعیت و خیال یه مرزی دارند -که نباید گم بشه-. اگر بشه که تعادل و اون مرز کاملاً تحت کنترل باشن، همه چیز مرتبه و لذت بخش تر از پیش. اما الان من اون مرز رو گم کردم. یعنی نمیدونم به فرض، این رختخواب بهم ریخته و نامرتب من، فقط یه تصور ذهنی هست یا واقعیت. و یا اینکه خیلی پیش میاد که تو خیالم دلم میخواد گریه کنم، تو واقعیت صورتم خیس میشه -درصورتی که شادم-. من نمیدونم اون صورت خیس هم خیاله؟ یا واقعیت؟&amp;nbsp; مرز این دو تا که گم بشه کار آدم به جنون میکشه کم کم. مثلاً من با یک نگاه گذرا به اون جوان گستاخ، میخواستم سرزنشش کنم اما در خیالم داشتم تحسین و تحقیرش میکردم. اما اون تحسین و در عین حال تحقیر رو استنباط کرد. این جوری خیلی وحشتناکه. آدم گریه ش در میاد. بعد حتی نمیدونه تو خیال گریه ش در اومده یا تو واقعیت. بعد هم که گریه کرد خیسی چشـ... :(</description>
<pubDate>Sat, 04 Aug 2007 20:47:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=413</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-413.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>زمان یک تصور است. یک توهم شاید. وجود خارجی ندارد. این را من میدانم.&lt;BR&gt;حالمان خوب است. بیتابی نکن. اگر خوب نبود که انقدر آرام نبودیم. مرا در آغوش بگیر. لبهایم را ببوس. دستهایم سرد است، بفشارشان. چیزی نگو. زمان وجود ندارد. همین الان &quot;ازل تا ابد&quot; است. در&amp;nbsp; کیش من ایستادن ممنوع است. دراز بکش روی تختی که دراز کشیده اش کنار پنجره. محکمتر در آغوشم بگیر آرام. خودت را در من گره بزن. زمان وجود ندارد. بیتابی نکن. حالمان که خوب است، نگاه کن. در من رها شو. لبهایم را ببوس. بگذار یکی شویم. زمان وجود ندارد. لبخند میزنم. - لبخندها واگیر دارند - لبخند میزنی. پاهایت را بین پاهایم محکم کن. در من رها شو. به زودی یکی میشویم. بدنم را لمس کن. در گوشم نجوا کن. بیتابی نکن. حالمان خوب است که میخندیم مگر آدم حالش خوب نباشد هم میخندد؟ بیتابی نکن. زمان وجود ندارد. فقط همین حالا. لبهایم را ببوس. زمان وجود ندارد. رها شو.... ارتباط بین لحظه ها مضحک است. زمانی نیست و ارتباطی نیز. در من رهاشو. فقط همین حالا. یکی میشویم. در من قفل شو. لبهایم را ببوس. یکی میشویم؛ ---</description>
<pubDate>Sat, 04 Aug 2007 08:08:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=412</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description>من از اون آدما خوشم میاد که خونه شون رو یه جای خلوت انتخاب میکنن. خونه شون و عالی درست میکنن ولی مهمون دعوت نمیکنن. از اون آدما که یه ماشین راحت و عالی میخرن ولی همه فک میکنن پول ندارن یه ماشین دهن پر کن بخرن. از اون آدما که برای رفتن به خونه مسیری که توش چراغ قرمز، ماشین و در و داف نیست انتخاب میکنن. از اون آدما که کارشون و میکنن. از اون آدما که وقتی بهشون میگی آخه تو چه میفهمی قیافشون مثه علامت سوال میشه. از اون آدما که حرف نمیزنن. از اون آدما که توی یونی (اونی-Uni) هیچ کس نمیشناستشون. از اون آدما که اصلا شاخ نیستن. آز اون آدما که دیده نمیشن مگر وقتی دقت کنی و تنها چیزی هستن که اون موقعه دیده میشن. از اون آدما که فقط یه میز کار دارن. از اون آدما که تنها مشروب میخورن. از اون آدما که تنها سیگار میکشن. از اون آدما که تنها میرن کافی شاپ. از اون آدما که هیچی برا از دست دادن ندارن ولی خودکشی نمیکنن. از اون آدما که واسه هیچ کارشون حقوق نمیگیرن. از اون آدما که از یه گوشه همه چی رو میبینن. از اون آدمایی که عاشق موسیقی های خاصی هستن ولی کسی نمیدونه اصلا موسیقی گوش میدن. از اون آدما که وقتی یکی داره مثه خر جلوشون سوتی میده با دقت به حرفای طرف  گوش میدن. از اون آدما که با دیدن جرز لای دیوار متحول میشن. از اون آدما که به هیچی مطمئن نیستن.</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=407</comments>
<dc:creator>amir</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khanebedosh.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>من تا به حال در عمرم با انسانی بزرگوار برخورد نکرده ام.</description>
<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 21:03:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanebedosh&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>rahila</dc:creator>
<guid>http://khanebedosh.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
